این ماجرایی که میخوام براتون بگم پسرخالم پریشب تعریف میکرد و عین واقعیته خخخخخخ خیلی بامزس و کمیم تلخ بگذریم
حکایته میگن ی بابایی بیماری عصبی داشته ظاهرن از ی چیزی ترسیده بوده میره پیش ی دعا نویس،دعانویس بش میگه باس بری قصال خونه تا قصال توروبشوره ترست بریزه خخخخ یارو میره و ب عنوان ی مرده دراز میکشه تا قصال اونو بشوره قصال میگه من برم مواد شوینده رو بیارم و میره بد دونفر میان تو قصال خونه میگن ینی این قصال کجا میتونه باشه؟! بد این یارو ک اونجا بوده یهو پامیشه میگه رفته مواد شوینده رو بیاره اون دو نفرم ک خیال میکنن مرده زنده شده در دم سکته میکننو الفااااااااااااااااااااااااااااتحه
من رسمن ب داغداران گرامی آن دو عزیز از دست رفته تسلیت عرض می نمایم
راستی راستی روووووووووووووووز مهندسم به همه ی مهندسین علی الخصوص خودم تبریک میگم
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:سلام خوشکلم فدات:*
.gif)
پاسخ: لوس نشو بگوووووووووووووووو:)
.gif)
.gif)
مرسییی که بهم تبریک گفتی
.gif)
.gif)
پاسخ:مهندس محمد خخخخ مهندس چی هسی حالا :)